نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥٧ ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
بداهه(9)
حساب کردم دو چشم دارم و یک دهان
حساب کردم که یک قلب یک گلو یک...
طناب را حساب نکردم،
عطار حساب کرد!
ببین!این روزها به من میگویند یزدان،
قبلاً... اسمام منصور بود!
26 آذر 90
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٥:٢٢ ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
بداهه(8)
کشتن که دلیل نمیخواهد
مردن که دلیل نمیخواهد
غزلهایم پر از کشته پر از مرده!
آقای قاضی!
من که شعر سیاسی نمیگویم!
26 آذر 90
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۱:٥٧ ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
پوکر 2012!
برگ میخواهم برای پوشاندنم!
سیب را...که خوردهایم
زمین را که...!
سه بهشت داریم[ایران،تهران،دستهای هم]
تقلب کن!
از خوابهایت به من بده
آن تکخال را میگویم:خوابِ...آزادی را!
25 آذر 90
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:٢٥ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
عاشقانه... بدون ترس!
گرفته شد!
تو گرفتی
تو بردی... به انفرادی قلبت![حالم را... میگویم!]
من که... سیاسی نبودم؛اماعشق... آدم را... سیاسی می کند!
اعدام؟
تو که... می دانی... این شعر... فقط... یک عاشقانهی ساده است!
یک عاشقانهی ...توکه می دانی...[نترس! من... شرقیام!اسم معشوق را که نمیشود به کسی... گفت...ایران!]
20 دی 90
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۱:٥٦ ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
بداهه(7)
عین گاوبازها شده ای؛
قلب قرمزت را نشانم می دهی!
خب ... عاشق،
یک تعریف اش...گاو است!
17آذر90
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۱٠:٢٢ ق.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠
آموزش رانندگی- شهر!
پیچیدی و دیدمت،نه!دقت دارم
من قصدِ [خدا رسید!] سبقت دارم!
ده متری این گناه...هی! سیبِ عزیز!
بیراهنما نچرخ!...سرعت دارم!
16آذر90
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۱۱:٢٥ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠
خصوصی!چاردیواری... زندان است!
یک:
صبح است که از طاس تو... ورّاجترم!
شش حُفره و... جُفت و...بنگ!...لیلاجترم!
جوخه...دیوار...«هان...تقاضا؟سیگار؟»
-«آتش...لطفاً! به بُرد...محتاجترم!»
دو:
آخیش!...تب و... لبات!...که باید...نرود!
ای کاش... که حرف...هی... نیاید...نرود!
«می»...ماه...تنات...سکوت...؛هی صبح! نیا!
شب... مستتر از من است... شاید...نرود!
13 دی 90
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۱۱:۱٥ ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠
ترانههای 2012
یک:
«دل»،«حکم» شده که قصد «بُردن» داریم
این «دست» اگر... شوقِ «شمردن» داریم
سرباز بیار و شاه ... بهمنماه است!
گفتم که...تواناییِ ... مُردن داریم!
دو:
انگار تمام زندگی...شد...این «شات»!
با«برگمن»ام که گفتهام:حالا...«کات»!
تهران...یَلَه...روز...زیرِ باران...«وزرا»
«سرباز»،«وزیر»...؟ «کیشِ» تو!...سکته...مات!
دوم ژانویه 2012
اسمهایی که عوض میشوند!
از سالهای نو....همانها که در کیف ماندهاند تبریک می شوند
از برفهای نو...همانها که شناسنامه گرفتهاند به نامی عجیب
-«برف عزیز! شادی هم شد اسم؟!»
نه آن دو هزار سال که از سخن گفتنِ نوزادی می گذرد
نه این دوازدهمین سال ...[که از هیچ چیز نمی گذرد مگر... سپیدی این موها
مگر... سردی رویاها
مگر... واپسین بدرودها/ بی اشک]جایی نمانده برای...فراموش کن!
سال عوض می شود
چراغها
لباسها
و من،
که پیش از پایین آمدن آن پیرمرد سورتمهسوار
به آینه نگاه می کنم و
می گویم:
-«پیر شدی مسیح!»
آخرین روز 2011
نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٢:٠٩ ب.ظ روز سهشنبه ٦ دی ۱۳٩٠
بداهه(6)
نه خلبانم نه فرشته!
بالای ابرها چه می کنم؟
هوای تهران بد بود!
نفس نبود دهانت نبود لبانت نبودند...می دانی که!
حالا
بهانه نیار!
هر کجا خواستی برو...اما...طفره نرو!
چترت را ببند!
بالا را نگاه کن!
و از چشمانم بپرس :«چرا امروز... باران آمد؟»
6 دی 90